عکس تلمبه
این یک نمونه از تلمبه ی دستی در خونه ای که مخصوص این دستگاه ساخته می شود هست.
( دستگاه تلمبه با دست که زور تقریبا زیادی هم می خواد روشن می شود)

این یک نمونه از تلمبه ی دستی در خونه ای که مخصوص این دستگاه ساخته می شود هست.
( دستگاه تلمبه با دست که زور تقریبا زیادی هم می خواد روشن می شود)





این روزها طبیعت سمل و گلنگون دیدنی و قابل گشت و گذاره توی 12 ماه سال چند ماه کوتاهی بیش نمیشه از این طبیعت زیبا استفاده کرد بنابراین باید از همه ی نقاطش و وقتهامون برای تازه تر شدن روحمون کوتاهی نکنیمو استفاده ببریم.








و حسن ختام عکس ها این غروب زیبای ابری

يک روز کارمند پستي که به نامههايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي ميکرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامهاي به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي ميگذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.
اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج ميکردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کردهام، اما بدون آن پول چيزي نميتوانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن ...
کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامهاي به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم، چگونه ميتوانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشتهاند!!..
یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با
موجودي 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل
آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاري کرده بود , تقاضاي او مورد
پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک براي آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل
به گرمی به او خوشامد گفت و دیري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی
شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوي پرسید راستی این پول زیاد
داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر , این پول را با پرداختن به
سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است , پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این
کار براي من به عادت بدل شده است , مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه
پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بیست هزار دلار و اگر موافق هستید , من فردا ساعت ده صبح
با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه
کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا براي فردا ساعت ده صبح برنامه اي
برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل
حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از
تن به در آورد .
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود , با لبخندي که بر لب داشت
به درخواست پیرزن عمل کرد .
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید , با
تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد : من با این مرد سر یکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدیر عامل
بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند
بهشت هم خشکسالیست
این را دیشب از کف پای مادرم
که ترک خورده بود فهمیدم...

سال ۹۲ـ سمل



عاشورا و تاسوعای حسینی بر تمام عاشقان عشق و حسین تسلیت باد.
ماند خاکستر بجا از خيمههاي سوخته
سبز شد بانگ عزا از خيمههاي سوخته
ميرود تا آسمان همراه بانگ يا حسين
شعله شور و نوا از خيمههاي سوخته
آب آب کودکان تشنه در ظهر عطش
رفته تا عرش خدا از خيمههاي سوخته
از سفير تير صيادان غزالان حرم
در بيابان شد رها از خيمههاي سوخته
در شرار آتش بيداد روئيد از جگر
شيون آل عبا از خيمههاي سوخته
درغبار آتش و اندوه ميآمد برون
سروهاي سر جدا از خيمههاي سوخته
نالهها ميداد سر بيمار دشت کربلا
نالههايي جانگزا از خيمههاي سوخته
کس در آن وادي غم جز زينب محزون نبود
تا برون آرد او را از خيمههاي سوخته
از ميان شعلههاي مرگ چون آيد برون
اهل بيت مصطفي از خيمههاي سوخته
ميتراود عطر مظلوميت خون خدا
تا ابد در کربلا از خيمههاي سوخته
نام شاعر:عباس براتيپور
خاطرات را باید سطل سطل
از چاه زندگی بیرون کشید!
خاطرات نه سر دارند و نه ته
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
می رسند...
گاهی وسط یک فکر
گاهی وسط یک خیابان
سردت می کنند،داغت می کنند
رگ خوابت را بلدند،زمینت می زنند
خاطرات تمام نمی شوند...تمامت می کنند!!

زمانی كه ناصر الدين شاه دستگاه تلگراف را به ايران آورد و در تهران نخستين تلگرافخانه افتتاح شد مردم به اين دستگاه تازه بی اعتماد بودند. برای همين، سلطان صاحبقران اجازه داد كه مردم چند روزی پيام های خود را رايگان به شهرهای ديگر بفرستند.
وزير تلگراف استدلال كرده بود كه ايرانی ها ضرب المثلی دارند كه می گويد «مفت باشد كوفت باشد.» يعنی هر چه كه مفت باشد مردم از آن استقبال می كنند. همين طور هم شد. مردم كم كم و با ترس برای فرستادن پيام هايشان راهی تلگرافخانه شدند. دولت وقت، چند روزی را به اين منوال گذراند و وقتی كه تلگرافخانه جا افتاد و ديگر كسی تلگرافخانه را به شعبده و جادو مرتبط نكرد مخبر الدوله دستور داد بر سردر تلگرافخانه نوشتند: «از امروز حرف مفت قبول نمی شود.»
می گويند «حرف مفت» از آن زمان به زبان فارسی راه پيدا كرد.
بخاطر پاکسازی این مکان ها توسط دهیارها ممنونیم و انشالله خدا پشت و پناه تمام کسانی باشه که برای روستاشون دست از سعی و تلاش بر نمیدارنند.
ولات هرچه بیشتر زیبا بشه تمام این زیبایش دو چندان برای خود ما مردم برمی گرده.
قبل...

بعد...

قبل...

بعد...

آیا استفاده از راهنما در هنگام رانندگی نشانه ی سبک دستی راننده است؟
نیکوست بر روی آثار باستانی و اماکن تاریخی یادگاری ننویسیم...
آیا بوق ماشین برای احوال پرسی سلام علیک و خداحافظی...و غیره است؟آیا!!
نیکوست به کسی که با دوربین عکاسی در خیابان میبینیم به او زل نزنیم...
نیکوست بعد از اتمام خوراک صندلیمان را سر جایش بگذاریم...
نیکوست نگاه نکردن به داخل خانه ای که دربش باز است...
نیکوست احترام گذاشتن حتی به کوچکتر از خودمان...
آیا محیط زیست دستشویی است؟ آیا!!
نیکوست در رستوران یا کافه به میزهای بغل دستمان که در حال خوردن هستنند نگاه نکنیم...
فصل ِ دلسردی عشق
فصل ِ افتادن ِ برگ
فصل ِ تولد ِ رنگ!
و تـــو هم، متولد پاييز
تو هم ســرد!
تو هم بــاد!
من متولد پائيزم
فصل ديدن رنگ در بعد نگاه
فصل آرامش دل
فصل غوغای نگاه!
فصل خواهش
فصل سايه
فصل باران
بـــاران! 
و کسل شده بودندروزی همه فضایل وتباهی ها دور هم حمع
شدند خسته تر و کسل تر از همیشه ناگهان ذکاوت ایستاد
و گفت : بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک همه از این
پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم
می گذارم من چشم می گذارم.و از آنجایی که هیچ کس
نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند
او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست
و شروع کرد به شمردن..یک..دو..سه
همه رفتند تا همه جایی پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخِ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد
اصالت در میانِ ابرها مخفی گشت.
هوس به مرکزِ زمین رفت.
طمع داخلِ کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغولِ شمردن بود،هفتاد و نه...هشتاد..
هشتاد ویک همه پنهان شده بودند به جز عشق که
همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.و جای
تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردنِ
عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایانِ
شمارش میرسید.
نودوپنج..نودوشش..نودوهفت.هنگامی که دیوانگی به
صد رسید عشق پرید و در بینِ یک بوته گلِ رز پنهان شد
.دیوانگی فریاد زد دارم میام.و اولین کسی را که پیدا کرد
تنبلی بود،زیرا تنبلی،تنبلی اش آمده بود جایی پنهان
شود و لطافت را یافت که به شاخِ ماه آویزان بود.
دروغ تهِ دریاچه،هوس در مرکزِ زمین ،یکی یکی همه
را پیدا کرد به جز عشق.او از یافتنِ
عشق،ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد،تو فقط باید
عشق را پیدا کنی و او پشتِ بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از دزخت کند و
با شدت و هیجانِ زیاد آن را در بوته گلِ رز فرو کرد
و دوباره و دوباره تا با صدایِ ناله ای متوقف شد.
عشق از پشتِ بوته بیرون آمد با دستهایش صورت
خود را پوشانده بود و از میانِ انگشتانش قطراتِ
خون بیرون می زد.شاخه ها به چشمانِ عشق
فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت:"من چه کردم من چه کردم،چگونه
می توانم تو را درمان کنم.عشق پاسخ داد:
"تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی
کاری بکنی،راهنمایِ من شو."
و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق
کور است و دیوانگی همواره در کنارِ اوست
ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا
چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟
مرد با درشتی می گوید دزد , همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم.
خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .
مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر
می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشی.
اولین روز دبستان باز گرد! کودکی ها...شاد و خندان باز گرد!
درسهای سال اول ساده بود! آب را بابا به سارا داده بود!
کاش میشد باز کوچک میشدیم! لااقل یک روز کودک میشدیم!
مهر به همه ی بچه مدرسه ای های قدیمی مبارک.
مدرسه ی راهنمایی دخترانه ی آسیه ی سمل(معلم های آن دوران)

دانش آموزان قدیمی
جان لنون می گوید وقتی به مدرسه می رفتم، با پرسش زیر مواجه شدم بزرگ که شدی،میخواهی چه کاره شوی؟ من پاسخ دادم می خواهم خوشحال شوم. آن ها به من گفتند که مفهوم پرسش را متوجه نشده ام. من به آن ها گفتم: این شما هستید که مفهوم زندگی را متوجه نشده اید. بهترین روزهایت را به کسانی هدیه کن که بدترین روزها در کنارت بوده اند ...
بنام خداوندی که داشتن او جبران همه نداشته های من است
ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد، تا اینکه دروغی آرامم کند ...
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی! یکی دیروز و یکی فردا ...
خوبی بادبادک اینه که میدونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده ولی بازم تو آسمون میرقصه و میخنده ...
با کسی زندگی کن که مجبور نباشی یه عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی ...
انسان مجموعه ای از آنچه که دارد نیست؛ بلکه انسان مجموعه ای است از آنچه که هنوز ندارد، اما می تواند داشته باشد!
مردمی که گل ها را دوست میدارند خود از آن گل ها دوست داشتنی ترند ...
چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است ...
دوره، دوره آدم هایی ست که همخواب هم می شوند ولی هرگز خواب هم را نمی بینند ...
اگر گیاهان صدایی نداشته باشند به معنای آن نیست که دردی ندارند ...
اگر میخواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد باور محال بودنش را عوض کن ...
برنده می گوید مشکل است، اما ممکن و بازنده می گوید ممکن است، اما مشکل ...
آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند ...
حتی اگر بهترین فرد روی کره زمین هستید به خودتان مغرور نشوید چون هیچ کس از شخصی که ادعا می کند خوشش نمی آید ...
برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم، اکنون برای خوب به پا کردن آنچه که می دانم، احتیاج به جوانی دارم ..."ژوبرت"
یادها فراموش نخواهند شد، حتی به اجبار و دوستی ها ماندنی هستند، حتی با سکوت ...
دوستی کلام زیباییست که هرکس درکش کرد، ترکش نکند ...
زندگی قانون باورها و لیاقتهاست، همیشه باور داشته باش که لایق بهترین هایی ...
اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم، بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم ...
زندگی یعنی: ناخواسته به دنیا آمدن مخفیانه گریستن دیوانه وار عشق ورزیدن
و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد، مردن ...
زن مانند شیشه ی ظریف و شکستنی است هرگز توانایی مقاومت او را نیازمایید، زیرا ممکن است این شیشه ناگهان بشکند ...
آموختهام که هیچگاه نجابت و تواضع دیگران را به حساب حماقتشان نگذارم ...
گلایه ها عیبی ندارد، کنایه هاست که ویران می کند.
یادمان باشد که "اعتماد" المثنی ندارد، پس لطفا گمش نکنیم.
یه قلب پاک از تمام مکانهای دیدنی جهان زیباتر است.
در زندگی باران نباش كه فكر كنند خودت را با منت به شیشه میكوبی؛ابر باش تا منتظرت باشند كه بیایی
حال که بزرگ شدیم برای تمام اون لحظه ها
دلتنگی میکنیم...
آدم همیشه برای داشتن تمام ارزش های خوب می جنگد...
اما گاه این ارزش ها را باهم مخلوط میکند...و
می شود
چیزی که خیلی ها نمی خواهند حتی شاید خودش...
از کوچک بودن تا بزرگ شدن فاصله هاست...
فاصله...
خیلی وقتها خسته و نالان میشیم
طوری که
گاهی اوقات این خستگی ها...در نمیشونند...
درد میشونند...
مردم همیشه و هروقت می بیننت جویای حالت میشونند در حالی که بعضی
هاشون...اگر
حالت را هم بفهمنند
برایشان ارزش ندارد و ...
با
یه
خوب میشوی خشک و خالی خودشان را خلاص میکنند...
گاهی اوقات سکوت بهترین دوای دردت هست...
دوست دارم این سکوت های با مفهوم را...
(مسیح گل)
یه روز یه ترک بود ...
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.
شجاع بود و نترس.
در دوران استبداد که نفس کشیدن هم جرم بود ، با کمک دیگر مبارزان ترک ، در برابر دیکتاتوری ایستاد
او برای مردم ایران ، آزادی می خواست
و در این راه ، زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست تا فرزندان این ملک ، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند.
یه روز یه رشتی بود...
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی.
او می توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند
اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را
و برای همین در برابر ستم ایستاد
آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.
یه روز یه اصفهانی بود...
اسمش حسین خرازی
وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند ، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره.
کارش شد دفاع از مردم سرزمینش ، از ناموس شان و از دین شان.
آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.
یه روز یه ترک و رشتی و فارس و کرد و لر و اصفهانی و عرب و...!
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و به صرافت شکستن قفل دوستی ما افتادند
و از آن پس "یه روز یه ... بود" را کردند جوک تا این ملت ، به جای حماسه های اقوام این سرزمین که به عشق همدیگر ، حتی جانشان را هم نثار کرده اند ، به "جوک ها " و "طعنه ها" و "تمسخرها" سرگرم باشند و چه قصه غم انگیزی!.

تختخواب چهار نفره
عیال ملا مرد و او رفت و زن بیوه ای گرفت. زن مرتب از شوهر
سابقش حرف می زد و ملا هم از زن سابقش.
شبی ملا زنش را از روی تخت به پایین
انداخت. زن با چشم و چالی کبود شده پیش پدرش رفت و از ملا شکایت کرد.
پدر زن
ملا، او را صدا کرد و از او خواست درباره کارش توضیح بدهد.
ملا گفت: من بی
تقصیرم، تخت ما دو نفره است اما ما چهار نفر هستیم یعنی من و زن سابقم، دختر شما و
شوهر سابقش. حالا هم چون روی تخت جا نبود عیال از روی تخت پایین افتاد.
اینطوری
شخصی از ملا پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملا بلافاصله
کشیده ای محکم در گوش آن مرد می زند و می گوید: اینطوری!
خر نامرد
روزی ملانصرالدین از راهی می گذشت. درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی
خوابید.
ناغافل دزدی آمد و خرش را دزدید. ملا وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش
نیست، خورجینش را برداشت و به راه خودش ادامه داد تا اینکه چشمش به خر دیگری افتاد
که بدون صاحب بود.
آن را گرفت و کوله بارش را روی آن گذاشت و به راه خود ادامه
داد و با خودش گفت: خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری.
چند روز
بعد صاحب خر پیدا شد و گفت: این خر مال من است.
ملانصرالدین هم زیر بار نمی رفت
و می گفت مال من است.
صاحب خر پرسید: خر تو نر بود یا ماده؟ ملا گفت:
نر.
صاحب خر گفت: این خر ماده است. ملانصرالدین هم جواب داد: اما خر من، خر
نامردی بود.
گردنبند
ملانصرالدین دو تا زن داشت و همیشه از دست درخواست های آنها در عذاب
بود. یک روز برای هر دوی آنها دستبندی خرید تا از غرغر کردن های آنها خلاص
شود.
چند روزی گذشت و هر دو زن پیش ملا آمدند و از او پرسیدند که کدام یک از ما
را بیشتر دوست داری؟
ملانصرالدین جواب داد: به آن که دستبند داده ام علاقه
بیشتری دارم.
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.
اما در مورد من چی؟...
من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟
می دانی جواب گاو چه بود؟
جوابش این بود:

شاید علتش این باشد که
"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"
رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
همه
خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه
های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .
مغازه دار میگه : به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !