X
تبلیغات
یه بوشهر یه سمل
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد.

 

تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.

«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»



تاريخ : سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 | 22:15 | نویسنده : مسیح گل |
سلام خدمت هم ولایتی های عزیز این سیزده بدر امسال از جهاتی بیشتر برای هم استانی عزیزمان متمایز بود به شکرانه خداوند سبحان باران بهاری طراوت بسیار زیبای رقم زد و هم چنین مردم خوب و مومن با کمال احترام ایام سوگواری فاطمه را نگه داشتند ان شاالله سالی پر برکت برای عزیزان هم ولایتی.همشهری.هم استانی.هم ایرانی باد.# گره از 13 از زندگیت باز شود'نغمه عشق با آهنگ دلت ساز شود'سوسن'سنبل و مریم همه تقدیم شما این بهار و صد بهارت با گل آغاز شود سیزدتون مبارک سالی خرم همراه با تندرستی'#




تاريخ : چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 19:4 | نویسنده : مسیح گل |
اکثر مردم سمل و گلنگون با شغل کشاورزی خانه و خانواده ی خود را می چرخانند و برای آبیاری زمین کشاورزی برای بیرون کشیدن آب از چاه از تلمبه یا دینام استفاده می شود.این دستگاه هم دستی و هم برقی هستند. که اگر برقی باشد دینام و اگر گازوییلی تلمبه گفته می شود.

این یک نمونه از تلمبه ی دستی در خونه ای که مخصوص این دستگاه ساخته می شود هست.

(  دستگاه تلمبه با دست که زور تقریبا زیادی هم می خواد روشن می شود)



تاريخ : شنبه نوزدهم بهمن 1392 | 15:33 | نویسنده : مسیح گل |
تبخیر سنجی (هواشناسی) سمل



تاريخ : چهارشنبه یازدهم دی 1392 | 16:58 | نویسنده : مسیح گل |

این روزها طبیعت سمل و گلنگون دیدنی و قابل گشت و گذاره توی 12 ماه سال چند ماه کوتاهی بیش نمیشه از این طبیعت زیبا استفاده کرد بنابراین باید از همه ی نقاطش و وقتهامون برای تازه تر شدن روحمون کوتاهی نکنیمو استفاده ببریم.

و حسن ختام عکس ها این غروب زیبای ابری




تاريخ : چهارشنبه چهارم دی 1392 | 14:13 | نویسنده : مسیح گل |

يک روز کارمند پستي که به نامه‌هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي‌کرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه‌اي به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي‌گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.
اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي‌کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن ...

کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامه‌اي به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم، چگونه مي‌توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي ‌عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!..

 



تاريخ : چهارشنبه بیستم آذر 1392 | 13:29 | نویسنده : مسیح گل |


زدم فریاد خدایا این چه رسمی است رفیقان را جدا کردن هنر نیست رفیقان قلب انسانند خدایابدون قلب چگونه می توان زیست ؟


خدایا حاج سید غلام چمنکار را در بهترین جای آن دنیایت قرار ده و به خانواده و تمام دوست دارن آن سید بزرگوار صبر و استقامت عطا بفرما. 


تاريخ : پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 | 18:35 | نویسنده : مسیح گل |

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با

موجودي 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل

آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاري کرده بود , تقاضاي او مورد

پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک براي آن خانم ترتیب داده شد .

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل

به گرمی به او خوشامد گفت و دیري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی

شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوي پرسید راستی این پول زیاد

داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر , این پول را با پرداختن به

سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است , پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این

کار براي من به عادت بدل شده است , مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !

مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه

پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بیست هزار دلار و اگر موافق هستید , من فردا ساعت ده صبح

با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه

کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا براي فردا ساعت ده صبح برنامه اي

برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل

حضور یافت .

پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از

تن به در آورد .

مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود , با لبخندي که بر لب داشت

به درخواست پیرزن عمل کرد .

وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید , با

تعجب از پیر زن علت را جویا شد .

پیرزن پاسخ داد : من با این مرد سر یکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدیر عامل

بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند



تاريخ : سه شنبه پنجم آذر 1392 | 21:13 | نویسنده : مسیح گل |

بهشت هم خشکسالیست

این را دیشب از کف پای مادرم

که ترک خورده بود فهمیدم...

 



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 | 18:9 | نویسنده : مسیح گل |