تبليغاتX
یه بوشهر یه سمل


























یه بوشهر یه سمل

#سمل روستایی از تنگستان استان بوشهر منتظر قدمهای سبز شماست#



استادی در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 9:21 توسط سملی| |

سال 1391 بر تمامی هم ولایتی های سملی / تنگستانیها / بوشهریها / ملت بزرگ با فرهنگ ایران اسلامی همه ملت های دینی و غیر مبارک باد

گلبن عیش میدمت ساقی گلعزار کو--باد بهار می وزرد باده خوشگوار کو

مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست--ای دم خوش نفس نافه  زلف یار کو

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی--از این با دار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

سخن در پرده مبگویم چه گل از غنچه بیرون آیی-که بیش ازپنج روزی نیست حکم میرنوروزی


نوروز - باستانی ترين جشن در دنيا

نوروز جشنی است باستانی ، که هزاران سال پيشينه دارد . نوروز نه تنها در فرهنگ و تاريخ ما و ملل و کشور های همسايه و همريشه با ما پر سابقه ترين جشن است ، بل اصلاً در جهان نيز همطرازی ندارد .

به قرار اسطوره های ويدا و اوستا  ، جشن نوروز در زمان يما ( جمشيد ) سرسلاله شاهان پاراداتا يا پيشداديان بلخ بنياد يافته است . اين اسطوره ها به هزاران سال پيش بر می گردند  و تثبيت وجود شخصيت های اسطوره يی و زمان وقوع رويدادها در آن ها تا کنون ممکن نشده اند  . و اما در روايات قديمی از پنج تا هفت هزار سال و بيشتر از آن تذکر رفته است .

در يکی از روايات آمده است که چون يما بر اورنگ شاهی نشست ، با ديوان به جنگ پرداخت ، آنان را شکست داد و تابع کرد و به فرمانبرداری و کار مجبورشان کرد . يمای درخشان ديوان را بفرمود تا کان ها بکنند و جواهرات برون بياورند و به قعر دريا ها بروند و گوهر ها برون نمايند و مردمان را راه ثروت بياموزند ، عطر های خوشبو فراهم بکنند و جامه های رنگين ببافند .

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 10:51 توسط سملی| |

ماجرای غریق نجات !!

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست

 

و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟



 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 16:33 توسط سملی| |

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو جنوب، بجای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره. 

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم. 

دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 16:39 توسط سملی| |

 

دو پيرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسيار قديمى همديگر بودند.

هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به ديدار او میرفت.

يک روز خسرو گفت:

«بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بوديم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى میکرديم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، يک جورى به من خبر بده که در آن جا هم میشود فوتبال بازى کرد يا نه.»

بهمن گفت:

«خسروجان، تو بهترين دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر میدهم»

چند روز بعد بهمن از دنيا رفت.

يک شب، نيمه هاى شب، خسرو با صدايى از خواب پريد. يک شیء نورانى چشمکزن را ديد که نام او را صدا میزد: خسرو، خسرو ....

خسرو گفت: کيه؟

منم، بهمن.

تو بهمن نيستى، بهمن مرده!

باور کن من خود بهمنم..

تو الان کجايی؟

بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و يک خبر بد برات دارم.

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.

بهمن گفت: اول اين که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر اين که تمام دوستان و هم تيمیهايمان که مردهاند نيز اينجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اينجاست. و باز هم از آن بهتر اين که همه ما دوباره جوان هستيم و هوا هم هميشه بهار است و از برف و باران خبرى نيست. و از همه بهتر اين که میتوانيم هر چقدر دلمان میخواهد فوتبال بازى کنيم و هرگز خسته نمیشويم. در حين بازى هم هيچکس آسيب نمیبيند.

خسرو گفت: عاليه! حتى خوابش را هم نمیديدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چيه؟

بهمن گفت:

مربی مون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تيم گذاشته

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 10:2 توسط سملی| |

   دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 8:29 توسط سملی| |

بارالها! توفیقی ده، تا در عرفات درون بشناسمت، ودر مشعر جان ، بجویمت.

و در منای دل ، با قربانی کردن خود بیابمت.

عید سعید قربان مبارک.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 13:37 توسط سملی| |

بیمار فکری

روزي سقراط حکيم مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثر بود .

علت ناراحتي اش را پرسيد .

شخص پاسخ داد :در راه که مي آمدم يکي از آشنايان را ديدم . سلام کردم.

جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذشت و رفت .

و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم .

سقراط گفت : چرا رنجيدي ؟

مرد با تعجب گفت :خوب معلوم است که چنين رفتاري ناراحت کننده است .

سقراط پرسيد : اگر در راه کسي را مي ديدي که به زمين افتاده

و از درد به خود مي پيچد آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي ؟

مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمي شدم .

آدم از بيمار بودن کسي دلخور نمي شود .

سقراط پرسيد : به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي کردي ؟

مرد جواب داد : احساس دلسوزي و شفقت .و سعي مي کردم

طبيب يا دارويي به او برسانم .

سقراط گفت : همه اين کارها را به خاطر آن مي کردي که او را بيمار مي دانستي .

آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود ؟

و آيا کسي که رفتارش نا درست است ، روانش بيمار نيست ؟

اگر کسي فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود ؟

بيماري فکري و روان نامش غفلت است.

و بايد به جاي دلخوري و رنجش نسبت به کسي که بدي مي کند

و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .

و به او طبيب روح و داروي جان رساند . پس از دست هيچ کس دلخور

مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده .

بدان که هر وقت کسي بدي مي کند در آن لحظه بيمار است ."

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 10:56 توسط سملی| |

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.

او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند .وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.» ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد … یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد

در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.

- چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند
سنگ … پس از رها کردن!
حرف … پس از گفتن!
موقعیت… پس از پایان یافتن!
و زمان … پس از گذشتن

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 12:40 توسط سملی| |

سلام خدمت همه دوستان

خواستم معذرت خواهی اینجانب بابت حذف تمامی نظرات عزیزان که مزین بخش مطالب است و از طرف بلاگفا یا اشکال رایانه اتفاق افتاده بپذیرید.

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 8:11 توسط سملی| |

یک روز فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند .در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره را از زندگی من بازکن همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوراخ  های خرابه ریخت.عصبانی شد و به خدا گفت :” خدایا من گفتم گره از زندگی را باز کن نه گره کیسه ام را و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد که ناگهان چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد. همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:0 توسط سملی| |

چهار شمع به آرامی می سوختند محیط آنقدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: من صلح هستم هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله ی آن کم و بعد خاموش شد.

شمع دوم گفت: من ایمان هستم واقعا انگار کسی به من احتیاج ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم.

حرف شمع ایمان که تمام شد نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند آه حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند.

پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد.

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. گفت: شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید پس چرا دیگر نمی سوزید؟ چهارمین شمع گفت: نگران نباش تا وقتی من روشن هستم به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم من امید هستم. چشمان کودک درخشید شمع امید را برداشت و بقیه ی شمع ها را روشن کرد.

بنابراین شعله ی امید هرگز نباید خاموش شود.

برادرم دیروز به خدمت سیرجان استان کرمان اعزام شد ان شالله سلامت و موفق به جمع خانواده برگردد.

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 21:6 توسط سملی| |

اثبات وجود خدا به روش آرایشگری مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم.همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند. مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد٬ فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.!
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 9:13 توسط سملی| |

به نام کردگار سپهر

روز فردوسی گرامی باد

در تاریخ سراسر افتخار سرزمین کهن مان   نام آوران و مفاخر بسیاری یکی  پس از دیگری آمده اند و رفته اند و هر کدام به نوعی باعث سرافرازی و سربلندی و اعتبار و آبرو برای این ملت در میان ملل  دیگر شده اند . از رهبران و سرداران بزرگ تاریخ گرفته  تا دانشمندان و نویسندگان و شعرای نامدار . از پهلوانان و قهرمانان گرفته تا هنرمندان و نقاشان چیره دست . اینان هرکدام در مقطع خاصی از زمان  با خلق آثار ارزشمندشان و یا با نشان دادن رشادت ها و از جان گذشتگی های  بسیار نامی  پر آوازه  به نام ایران  را بر تارک  تاریخ بشریت حک نموده اند . نامی که بی شک تا ابد در  ذهنیت فرهنگهای بشری  خواهد ماند و دست جفای روزگار قطعا ذره ایی از اعتبار و ارزش آن نخواهد کاست . نامی که شاید خود ما از عزت و عظمتش غافل مانده ایم  اما مطمئنا  بخش قابل ملاحظه ی تاریخ  بشریت  اعتبار خود را  از آن برگرفته است .

اصالت فرهنگ اصیل پارسی  به حدی است  که طوفان سهمگین حوادث روزگار  نیز نتوانسته است  گزندی  به آن برساند . گرچه در طول تاریخ پر فراز و نشیب  این دیار  گاه شاهد چیرگی بیگانگان  بر این سرزمین بوده ایم  اما هیچگاه  شاهد  برتری  فرهنگی  آنان نبوده ایم . بیش از دوقرن  تسلط سلوکیان  ( نوادگان اسکندر )  بر این سرزمین  نتوانست خط و زبان و آداب و رسوم  یونانیان  را به ما تحمیل نماید ، بلکه به عکس  این فرهنگ و آداب پارسی  بود  که رفته رفته  به جهان غرب آن روزگار نفوذ پیدا کرد. حتی حمله مغول ها نیز اگر چه به نابودی  شهر های بسیار و کشته شدن دهها هزار نفر  منجر شد  اما در رویا رویی فرهنگی این ایرانیان بودند که قلب و روح و افکار  مغولان را تسخیر نمودند .

در این میان نقش مفاخر بزرگ  تاریخ ما  در جاودانگی  فرهنگی  ایران  قابل چشم پوشی نیست و صد البته قابل  احترام و ارج نهادن است . اما بی شک  نقش  شاعر بزرگ پارسی گوی ابوالقاسم فردوسی  نقشی متمایز از دیگران و بسیار برجسته و  کم نظیر است .

اگر بپذیریم که  برجسته ترین نماد هویت ملی  یک قوم زبان است آنگاه به  اهمیت و ارزش کار این آزاد مرد و اندیشمند  بزرگ پی خواهیم برد .  ارزش  اثر حماسی شاهنامه  در بقای فرهنگ پارسی  تا بدان حد است که  خود نیز از بالیدن به آن ابایی ندارد و می فرماید

                          بسی رنج بردم در این سال سی                 عجم زنده کردم بدین پارسی

بر خلاف تصور عامه که می پندارند تنها و جه برتری  شاهنامه  بر دیگر دیوان اشعار پارسی  استفاده حداقلی  از کلمات  بیگانه است  باید گفت  بزرگترین  امتیاز شاهنامه  بازگرداندن  اعتبار و عزت  تاریخی  یک ملت و  گسترش روحیه میهن دوستی و عشق به وطن است . خلق اسطوره هایی همچون آرش و سیاوش و رستم و سهراب و اسفندیار و....... بسان  زنگی بود  که در سکوت سرد و بی روح تاریخ  مردم بخواب جهل فرورفته  آنزمان را از خواب  غفلت بیدار نمود و جانی تازه  به کالبد ایرانیان دمید .

ایجاد  روحیه سلحشوری ، دفاع از میهن و تلاش  برای مقابله با مشکلات روزگار و مبارزه با زشتی ها و پلیدی ها و اهریمنان و ضحّاک صفتان  همه و همه در بیت بیت شاهنامه   موج می زند و در طول زمان  اثر مثبت خود را به عنوان یک عامل موثر ومحرک در حوادث تاریخی بعد از خود بجا نهاده است

                        چو ایران نباشد تن من مباد              بدین بوم وبر زنده یک تن مباد

                       دریغ است ایران که ویران شود           کنام  پلنگان  و  شیران   شود

                       اگر سر به سر تن به کشتن  دهیم       از آن به میهن به دشمن دهیم

گرامی می داریم زاد روز این ابر مرد تاریخ ایران زمین را .

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 16:25 توسط سملی| |

روزی دخترک از مادرش پرسید: 'مامان  نژاد انسان ها از کجا اومد؟مادر جواب داد: خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژادانسان ها به وجود اومد.
دو روز بعد دختر همین سوال رو از پدرش پرسید.
پدرش پاسخ داد: 'خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد..'
دخترک که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت: مامان  تو گفتی خدا انسان ها روآفرید ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته ی میمون ها هستند...من که نمی فهمم!
مادرش گفت: عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد خانواده ی خودم گفتم و بابات درمورد خانواده ی خودش
!

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 17:33 توسط سملی| |

مناطق گرمسیر کشور به چهار گروه گرمسیر1، گرمسیر2، گرمسیر3 و گرمسیر4 منطقه بندی شده اند.
هر کدام از این مناطق چهارگانه نیز دارای محدوده های زیرپوشش چندگانه ای براساس دوره زمانی گرما به شرح زیر هستند:


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 16:50 توسط سملی| |

پیرمرد میگفت: فرزندانم هر روز به دیدنم می آیند باگل می آیند با نوه هایم می آیند. او میگفت: زندگی شیرین است وقتی به بار نشستن ثمره های زندگیت را می بینی. میگفت: آنها هیچوقت مرا تنها نمی گذارند من با کلمه ی تنهایی بیگانه ام. جمعه ها خانه ام پر می شود با صدای بچه هایم..نوه هایم.

چند روزی می گذشت و کسی از پیرمرد خبری نداشت. شنبه روز بود..  دوستان او نگران..به سراغش رفتند او را با در آغوش گرفتن آلبوم عکس خانوادگی بر روی مبل راحتی که در رویایی عمیق به خواب رفته بود دیدند...

پیرمرد سه روزی می شد که مرده بود.

نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 20:12 توسط سملی| |

ارزشش را داشت

  جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگیش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت: اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی! حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند. افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود، معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت: من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی! سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت. مافوق: منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟ سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم! اون گفت: جیم.... من می دونستم که تو به کمک من میایی...
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 14:7 توسط سملی| |

ایــــــــــــــامتان همیشه نوروز

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم. خطاب آمد: درصحرا برو، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است. او از خوبان درگاه ماست. حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است. حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسید. جبرئیل عرض کرد: الان خداوند بلائی بر او نازل میکند. ببین او چه میکند.

بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد. فورا نشست، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد. گفت: مولای من تا تو مرابینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم، حال که تو مرا کور می پسندی، من کوری را بیش از بینایی دوست دارم.
اشک در دیدگان حضرت حلقه زد، رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه. میخواهی دعا کنم تاخداوند چشمانت را دوباره بینا کند؟
مرد پاسخ داد: نه.
حضرت فرمود: چرا؟
گفت: آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم، تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم.

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 9:12 توسط سملی| |

بســــم الله الرحـــــمن الرحــــــــــیم

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل و والنهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

دي شد وبهمن گذشت ،فصل بهاران رسيد  جلوه گلشن به باغ همچونگاران رسيد

پيشاپيش فرا رسيدن عيد كهن وباستاني نوروز همراه با شكفتن گلهاي بهاري وتجديد حيات طبيعت را به عموم ایرانیان تبريك وتهنيت عرض مي نمائيم.

  گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو    باد بهار می وزد باده خوشگوار کو

مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو

عید باستانی نوروز بر تمامی عزیزان مبارک

عید بر هم ولایتی های سملی مبارکباد    

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 8:4 توسط سملی| |

پیدایش جشن نوروز 

شیشه می شکند و زندگی می گذرد. نوروز می اید تا به ما بگوید تنها محبت ماندنی است پس دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیر سرنوشت؛ نوروز نود بر تمامی هم ولایتی ها هم استانی ها هم میهنی ها هم کره زمینی ها پیشاپیش تبریک می گوئیم.انشاا... پر از شادی و سلامتی همراه با موفقیت در تمامی شئون زندگی. خصوصاً سملی های از جان عزیزترینمان

جشن نوروز را به نخستین پادشاهان نسبت می دهند. شاعران و نویسندگان قرن چهارم و پنجم هجری چون فردوسی، عنصری، بیرونی، طبری و بسیاری دیگر كه منبع تاریخی و اسطوره ای آنان بی گمان ادبیات پیش از اسلام بوده ، نوروز را از زمان پادشاهی جمشید می دانند.

در خور یادآوری است كه جشن نوروز پیش از جمشید نیز برگزار می شده و ابوریحان نیز با آن كه جشن را به جمشید منسوب می كند یادآور می شود كه : «آن روز كه روز تازه ای بود جمشید عید گرفت؛ اگر چه پیش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود».

روایت های اسلامی درباره نوروز

آورده اند كه در زمان حضرت رسول (ص) در نوروز جامی سیمین كه پر از حلوا بود برای پیغمبر هدیه آوردند و آن حضرت پرسید كه این چیست؟ گفتند كه امروز نوروز است. پرسید كه نوروز چیست؟ گفتند عید بزرگ ایرانیان. فرمود: آری، در این روز بود كه خداوند عسكره را زنده كرد. پرسیدند عسكره چیست؟ فرمود عسكره هزاران مردمی بودند كه از ترس مرگ ترك دیار كرده و سر به بیابان نهادند و خداوند به آنان گفت بمیرید و مردند. سپس آنان را زنده كرد وابرها را فرمود كه به آنان ببارند از این روست كه پاشیدن آب در این روز رسم شده. سپس از آن حلوا تناول كرد و جام را میان اصحاب خود قسمت كرده و گفت كاش هر روزی بر ما نوروز بود.

و نیز حدیثی است از معلی بن خنیس كه گفت: روز نوروز بر حضرت جعفر بن محمد صادق در آمدم گفت آیا این روز را می شناسی؟ گفتم این روزی است كه ایرانیان آن را بزرگ می دارند و به یكدیگر هدیه می دهند. پس حضرت صادق گفت سوگند به خداوند كه این بزرگداشت نوروز به علت امری كهن است كه برایت بازگو می كنم تا آن را دریابی. پس گفت: ای معلی ، روز نوروز روزی است كه خداوند از بندگان خود پیمان گرفت كه او را بپرستند و او را شریك و انبازی نگیرند و به پیامبران و راهنمایان او بگروند. همان روزی است كه آفتاب در آن طلوع كرد و بادها وزیدن گرفت و زمین در آن شكوفا و درخشان شد. همان روزی است كه كشتی نوح در كوه آرام گرفت. همان روزی است كه پیامبر خدا، امیر المومنین علی (ع) را بر دوش خود گرفت تا بت های قریش را از كعبه به زیر افكند. چنان كه ابراهیم نیز این كار را كرد. همان روزی است كه خداوند به یاران خود فرمود تا با علی (ع) به عنوان امیر المومنین بیعت كنند. همان روزی است كه قائم آل محمد (ص) و اولیای امر در آن ظهور می كنند و همان روزی است كه قائم بر دجال پیروز می شود و او را در كنار كوفه بر دار می كشد و هیچ نوروزی نیست كه ما در آن متوقع گشایش و فرجی نباشیم، زیرا نوروز از روزهای ما و شیعیان ماست

نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 14:44 توسط سملی| |

دختر زیبا و خواستگار پیر

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، امااگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

- دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

- هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

-  یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است... .

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.
نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

-این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

-زندگی شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.

 

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 8:39 توسط سملی| |

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟

کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد.گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 9:9 توسط سملی| |

سد ديزاشكن در سمل آبگيري شد

: فرماندار تنگستان گفت: در پي بارندگي‌هاي اخير در استان بوشهر سد ديزاشكن در تنگستان آبگيري شد.

به گزارش "سوك" عبدالرسول زارع اظهار داشت: با آبگيري سد ديز‌اشكن، ضمن اينكه از هدررفت حجم فراواني از آب جلوگيري مي‌شود، مي‌توان در زمين‌هاي بالا‌دست مجاور درياچه سد، پارك طبيعي احداث كرد و از ذخيره آب سد نيز براي توسعه بخش كشاورزي بهره برد.
وي با اشاره به مزاياي ديگر احداث اين سد اظهار داشت: با مطالعات صورت گرفته مشخص شده است، بخشي از سيلاب‌هاي منطقه از دره كهور تا روستاي احمدي و شهر چغادك از سرشاخه‌هاي رودخانه ديزاشكن بوده است و با احداث اين سد ضمن استفاده از آب‌هاي سطحي، بخشي از سيلاب‌هاي ويرانگر و مخرب منطقه نيز كنترل مي‌شود.
فرماندار تنگستان تصريح كرد: اين پروژه با اعتباري قريب به 2 ميليارد ريال يكي از سازه‌هاي مهم آبي و خاكي جنوب كشور در حوزه آبخيزداري است كه تا‌كنون 75 درصد پيشرفت فيزيكي داشته و تا پايان سال به بهره‌برداري مي‌رسد.
زارع يادآور شد: طبق مطالعات انجام شده اين سد ظرفيت تأمين آب مورد نياز 455 هكتار از اراضي زمين‌هاي پايين دست را دارد و در اين صورت فرصت‌هاي شغلي جديدي براي مردم اين منطقه ايجاد مي‌كند.
فرماندار تنگستان با بيان اينكه فعاليت‌هاي خاكي پروژه با 900‌هزار مترمكعب حجم خاكبرداري به اتمام رسيده است، تصريح كرد: درياچه اين سد با ارتفاع تاج 18 متر از سطح بستر قادر به ذخيره 2 ميليون و 500 هزار متر مكعب آب در سال است.

وي به فعاليت‌هاي اخير اداره كل آبخيزداري استان در سطح شهرستان تنگستان پرداخت و ادامه داد: به منظور حفاظت و استفاده بهينه از آب و خاك، 85‌هزار هكتار از اراضي شهرستان توسط اداره كل آبخيزداري مطالعه شده است.
زارع‌ اضافه كرد: بخشي از مطالعات انجام شده در راستاي كنترل سيلاب‌هاي فصلي بوده كه در اين رابطه اقداماتي نيز در مناطق سمل، آباد، گلنگون و خائيز صورت گرفته كه احداث سد ديزاشكن شاخص‌ترين اين اقدامات است.

نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 12:31 توسط سملی| |

عکس از زنده یاد مرحوم هوشنگ راستی سملی که در جلسه ی بانک کشاورزی استان از ایشان بخاطر  زحمات و تلاش انجام گرفته  قدردانی و لوح تقدیر دریافت نموده بود.خداوند روح ش را با بزرگان دین محشور فرماید

نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 22:47 توسط سملی| |

اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم، يا حسين!

هوشنگ راستی سملی از دیار ما رفت

هوشنگ عزیز چهره درنقاب خاك كشيد و سبکبال از ديار خاکيان رخت بربست و آرام وبي صدا آيه « کل من عليها فان » را در گوش زمينيان زمزمه نمود و ما مانديم و کاروان زندگي در گذر زمان.

براستي که دراين ديارازطبيعت پيرامونش وامها گرفته و آن را در دل فراغ مردمانش به عاريت داده وهمواره جاودان نموده نکو ياراني اينچنين ....

آري هوشنگ مهربان به رضاي خدا صبوري، دلسوزي، تلاش و ناله خاموش وجانکاه مظلومانه را رضايتي پرمعنا بخشيد. و در عروجش فقدان اين درد ياران همراه را در سوگ آن پرنده مهاجر به انتظار نشست، انتظاري که ديگربه ياد وخاطرات شيرين با او بودن ما را همراه مي سازد تا اين کاروان آرام وبي صدا ره پيمايد و چشمان ماخاکيان را به عبرت و حقايق بازگرداند

 

یادش گرامی وروحش آرام در جوار بزرگان

نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 8:17 توسط سملی| |

فوت یکی از بهترین انسان از اهالی روستای سمل آقای هوشنگ راستی سملی ریس اسبق بانک کشاورزی سمل را به تمامی اهالی روستای سمل و گلنگون و اقوام و دوستداران ایشان تسلیت عرض میکنم. روحش همیشه شاد و در قرب حق.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 20:25 توسط سملی| |

رازهای سلامتی از زبان دانشمندان ژاپنی
اگر سلامتی‌تون برای شما مهمه، فقط کافی است به آخرین دستاوردهای متخصصین مرکز ملی هدایت (ارتقای) سلامت و رفتار شناسی توکیو توجه کنیم، آنها می‌گویند:
١- هرگز سیگار نکشید و اگر می‌کشید، نیمه آخر آن را به هیچ وجه نکشید.
٢- در حمام هیچ‌گاه مستقیما زیر دوش آب گرم نفس نکشید. کلر یک قاتل تدریجی است.
٣- هنگام شارژ موبایل ابتدا شارژر را به گوشی وصل کنید و سپس آن را به برق وصل کنید. بهتر است موبایل خاموش باشد.
٤- چای بیشتر از یک روز مانده را اصلا ننوشید.
٥- هنگام روشن کردن کولر اتومبیل خود ابتدا به مدت حداقل ٥ دقیقه پنجره‌ها را باز بگذارید و در پمپ بنزین‌ها کولر را خاموش نمایید.
٦- غذای خود را بیشتر از یک بار در مایکروفر گرم نکنید و بعد از آن درصورت عدم استفاده دور بریزید.
٧- هنگام غذا بین هر لقمه حداقل ١ دقیقه فاصله بگذارید و دو ساعت قبل و بعد از غذا و هنگام آن نوشیدنی ننوشید.
٨- هنگام حرکت اتومبیل، پنجره‌ها را تماما باز نکنید تا هوا بصورت باد وارد مجاری تنفسی نگردد.
٩- لوازم آرایشی را بیشتر از ٥ ساعت بر روی پوست خود باقی نگذارید. سلول‌های پوستی نیاز به تعرق و تنفس دارند. در منزل نیز تا حد امکان از لباس‌های گشاد، راحت و باز استفاده نمایید.
١٠- موهای خود را بیش از یک بار در شبانه روز شانه نکنید.مراقب ورود شوره سر (حتی بصورت نامرئی) به چشم‌ها و مجرای تنفسی خود باشید.
١١- هنگام دویدن و راه رفتن سر خود را بالا نگهدارید.هنگام نشستن و خوابیدن بر عکس سر خود را پایین نگهدارید.
١٢- توجه بیش از حد به وزن، سودمند نیست.بدن انسان قادر است بصورت خودکار میزان ورودی، جذب و میزان دفع را تنظیم نماید و اشتهای طبیعی نیز متناسب با آن می‌باشد.هرچه قدر دوست دارید بخورید.
١٣- اگر نیاز مالی ندارید، لازم نیست روزی ٨ ساعت کار کنید. بهترین تعداد ساعات کاری بین ٥ الی ٦ ساعت می‌باشد.
١٤- هرگز پشت مانیتورهای قدیمی که روشن هستند قرار نگیرید. ضرر آنها از خیلی از دستگاه‌های عکسبرداری بیشتر است.
١٥- ورزش و تحرک در ابتدای صبح نه تنها سودمند نیست بلکه خطرناک نیز هست. سعی کنید آن را در حداقل ٣ ساعت بعد از بیداری و یا عصر انجام دهید.
١٦- توجه بیش از حد به امور سیاسی، ورزشی و اقتصادی برای سلامت روان مضر بوده و در دراز مدت به علت عدم امکان تسلط بر کنترل آنها، باعث اختلالات روانی می‌گردد.
١٧- معجزه جواهر آلات برای خانم‌ها را فراموش نکنید. حتی اگر صرفا به دیدن آنها باشد.
١٨- هیچ‌گاه به پهلو نخوابید. سعی کنید در جهت عمود بر محور مغناطیسی زمین بخوابید
.

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 14:14 توسط سملی| |

عاشورای حسینی پيام آور عزّت

عزّت چه به عنوان خصلت فردي يا روحية جمعي به معناي مقهور عوامل بيروني نشدن، شكست‌ناپذيري، صلابت نفس، كرامت و والايي روح انساني و حفظ شخصيّت است. به زمين سفت و سخت و نفوذناپذير، «عُزاز» گفته مي‌شود. آنان كه از عزّت برخوردارند، تن به پستي و دنائت نمي‌دهند، كارهاي زشت و حقير نمي‌كنند، و براي حفظ كرامت خود و دودمان خويش، گاهي جان مي‌بازند.
ستم‌پذيري و تحمّل سلطة باطل و سكوت در برابر تعدّي و زير بار مِنّت دونان رفتن و تسليم فرومايگان شدن و اطاعت از كافران و فاجران، همه و همه از ذلّت نفس و زبوني و حقارت روح سرچشمه مي‌گيرد.
خداوند عزيز است و عزّت را براي خود و پيامبر و صاحبان ايمان قرار داده است.
در احاديث متعدّد، از ذلّت و خواري نكوهش شده و به يك مسلمان ومؤمن حق نداده‌اند كه خود را به پستي و فرومايگي و ذلّت بيفكند. به فرمودة امام صادق ـ عليه السّلام ـ :
«
اِنَّ الله فَوَّضَ اِلَي المؤمنِ امرَهُ كلَّهُ و لم يُفَوِّضْ اِليه انْ يكونَ ذليلاً...»
خداوند همة ‌كارهاي مؤمن را به خودش واگذاشته، ولي اين‌كه ذليل باشد، ‌به او واگذار نكرده.
چرا كه خدا فرموده است عزت از آن خدا و رسول و مؤمنان است. مؤمن عزيز است، نه ذليل. مؤمن سخت تر از كوه است. كوه را كلنگ و تيشه مي‌توان كند ولي از دين مؤمن نمي‌توان چيزي جدا كرد.
عزت يك مؤمن در آن است كه چشم طمع به مال ديگري نداشته باشد و مناعت طبع داشته و منّت ديگران را نكشد. حتي در فقه، يكي از موارد جواز تيمّم با وجود آب، آنجاست كه اگر انسان بخواهد از كسي آب بگيرد، همراه با منّت و ذلّت و خواري باشد. در اينگونه موارد نمازگزار مي‌تواند تيمّم بگيرد ولي ذلّت آب طلبيدن از ديگري را تحمّل نكند.
صبح عاشورا در طليعة نبرد، ضمن سخناني فرمود
:‌
به خدا قسم آنچه از من مي‌خواهند (تسليم شدن) نخواهم پذيرفت، تا اين‌كه خدا را آغشته به خون خويش ديدار كنم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 8:1 توسط سملی| |

به دنیا زانو نخواهم زد حتی اگر آسمان به کوتاهی قامتم گردد.( کوروش کبیر)

نمایی از غروب سمل

...

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 19:36 توسط سملی| |